غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مکررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه که بار اول ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواست ميومدم يا تنها رفتي بهتره ؟
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مياد گريه هامو ريختم کنار پنجره ؟
داد کشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بزار برم
تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني
فانوس آرزو هامونو داري خاموش مي کني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب ، چه بي وفاست
با اين که من خوب ميدونم جواب نامه ام با خداست
عکساي نازنين تو با چند تا گل کنارمه
يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم
وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير ؟
مگه نگفتم چشماتو از چشم من هيچ وقت نگير ؟
حرف منو به دل نگير همه اش مال غريبيه
تو رفتي و غريب شدم ، چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه
تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه ؟
دلم واست شور ميزنه اين دلو بي خبر نزار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نزار
فکر نکني از راه دور دارم سفارش مي کنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي کنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا کتاب
که هر صفحه اش قصه چند تا درد و چند تا عذاب
ميگم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن
نور شونو بدرقه يکي خنده هات کنن
مریم حیدرزاده
نوشته شده توسط سارا در 88/03/02 ساعت 7:32 بعد از ظهر موضوع چقدر خسته | لینک ثابت
من که از درد غمت گوشه میخانه سر به دیوار دارم به کجا قصد آرمیدن دارم نمی دانم کشته ام و قاتل این نفس من است جز به قلبم کس را گناهکار نمی دانم مست بودم ز رخ و روی ماه و دل آرایت از کجا به این خانه ویران آمدم نمی دانم شکفه ای جان به طلب٬ باغ هویدا می کرد چه باغی است که نهالش سوخته نمی دانم حافظا ناز لبت که چه خوش آواز بودی که تنها را ز غمی اندر می چه خوش دارد نمی دانم
نوشته شده توسط سارا در 88/02/29 ساعت 10:39 بعد از ظهر موضوع چقدر خسته | لینک ثابت
دوستای گلم این یکی از آهنگ های عبدالمالکی هست توصیه میکنم حتما گوش کنید این
آهنگ رو
تو یادگارمن بودی افسوس که نیستی تو پیشم
اینو بهت گفته بودم نباشی دیونه میشم
زود رفتی گلم رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم رفتی دردامو به کی بگم
زود رفتی گلم رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم رفتی دردامو به کی بگم
توی یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم
اینو بهت گفته بودم نباشی دیونه میشم
زود رفتی گلم رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم رفتی دردامو به کی بگم
زود رفتی گلم رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم رفتی دردامو به کی بگم

نوشته شده توسط سارا در 87/11/19 ساعت 2:51 بعد از ظهر موضوع چقدر خسته | لینک ثابت
جمله ی هفته
ادیسون: هیچ چیز واقعا خراب نیست!!!حتی ساعتیكه از كار افتاده دو بار در روز زمان را درست نشان می دهد
عکس هفته
مجموعه قطعادت عاشقانه
وقتی بارون می باره خیلی ها چتر هاشون رو باز می كنن كه خیس نشن، خیلی ها از گلی و خیس شدن لباس هاشون گله می كنند ...اما یه نگاه به این جاده های خاكی بكنید؛ فقط یه نم بارون لازم دارن تا سفت و محكم و صاف صاف بشن. تادیگه گرد و خاك نكنن ...
دلای خیلی از ما ها هم فقط یه نم لازم داره یه نم ...وقتی بارون می باره ....
ساقی من از میان روزنه ی پنجره به افق می نگرم ؛ و به فضایی می اندیشم كه پر از هیچ است.در نقطه زندگی می كنم ؛در نقطه ی پایانی كه نمی دانم كی نقطه سر خط خواهد شد !
ودلم كه این روزها بیشتر از پیش هوای تو را كرده ؛و هوای بچگی ها ؛گاهی بغضی شانه هایم را تكان میدهد و چشم هایم می بارند .
ساقی من ؛ این روزها من هیچ را زندگی می كنم ؛واز تو چه پنهان گاه گاهی زندگی را در یك سیب خلاصه...!
هنوز در پی جراح زبردستی می گردم که سرنوشت مرا با تو پیوند بزند
دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست
سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن؛ سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن
سادگی قلبم را به حرمت عشق ببخش ببخش که برای رفتنت آش پشت پا درست نکردم یادم نمی رود لحظه ای که گفتی: آب پشت سرم نریز شکایتی نیست قرض هایت زیاد شده مهر اعتبارت رنگی ندارد برگرد برگرد قرض های دلم را بده و برو
بزرگی را گفتم زندگی چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكی و پیری...... گفتم پس جوانی چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بی وفایی سوخت ، با جدایی مرد
میان عاشق و معشوق رازیست.....چه داند آنکه اشتر می چراند؟
از تو نماند تاب جدایی دگر مرا بهر خدا مرو به سفر یا ببر مرا ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ جــــان و تـنـم استـمـاع رفــتـن تـُسـت مرو که گر بروی خون من به گردن تُست
برای سلام / برای دیدن / برای خندیدن / برای بخشیدن / برای دوست داشتن / فردا خیلی دیر است / برای زنده بودن / زندگی كردن / برای جاودانه شدن فردا خیلی دیر است / فردا هرگز / هرگز نخواهد آمد / فردا هرگز نخواهد آمد / كاش بدانند مردم / كسی كه امروزش را از دست دهد به بهانه فردا / فردا را نخواهد یافت / امروز فردایی است كه دیروز منتظرش بودیم / باز هم منتظری / هیچ كس بر در این خانه نخواهد كوبید كه برخیز /
از دشمنی تا دوستی یک لبخند از جدایی تا پیوند یک قدم . از توقف تا پیشرفت یک حرکت از عداوت تا صمیمیت یک گذشت . از شکست تا پیروزی یک شهامت از عقب گرد تا جهش یک جرات . از نفرت تا علاقه یک محبت از خست تا سخاوت یک همت . از صلح تا جنگ یک جرقه از آزادی تا زندان یک غفلت
خودمو گول میزدم توی دورنگی ... نمی خواستم ببینم دل سنگی...می دیدم داشتی یواش یواش میرفتی ... اما خواستم خوش باشی توی زرنگی...هی میگفتم دل خوش فردا میمونم ... واسه خوندن تو بودی تنها بهونم..
حتی زمانی که ناراحت هستی..اخم نکن ولبخند بزن ..زیرا ممکنه کسی عاشق لبخند تو بشه...
REMEMBER: WHATEVER HAPPENS, HAPPENS FOR A REASON.
همیشه یادت باشه که در هر اتفاقی حکمتی نهفته هست...
جوانمردی در صحرایی می گذشت . سنگی را دید که به سان قطره های باران پیوسته ازو همی چکید . ساعتی در آن نظر می کرد ... رب العالمین از کرامت آن دوست سنگ را به آواز آورد .
سنگ گفت : هزاران سال است که خداوند مرا بیافرید و از بیم قهر او و سیاست خشم او چنین می ترسم و اشک حسرت همی ریزم ...
آن جوانمرد گفت : بار خدایا ! این سنگ را ایمن گردان . جوانمرد برفت ، چون باز آمد همچنان قطره ها می ریخت . در دل او افتاد که مگر ایمن نگشت از قهر خدا !
سنگ به آواز آمد که : ای جوانمرد ! مرا ایمن کرد ، اما در اول اشک همی ریختم از حیرت و بیم عقوبت و اکنون همی ریزم از ناز و رحمت
یک شعر
نام ترانه : "آفتابی"
راهی نمونده ، نازنین ! باید به دریا بزنیم !
باید از این خوابِ بلند ، یه پُل به رؤیا بزنیم !
راهی نمونده نازنین ! راهِ ستاره سَد شده !
تو امتحانِ سادگی ، قلبِ منُ تو رَد شده !
راهی نمونده باید از بغضِ ترانه بگذریم !
غصه نخور ! ما دوتا از سایهها آفتابیتریم !
راهی نمونده ، رفتنت آخرِ قصهی منه !
اما چراغِ یادِ تو ، تو شبِ قصه روشنه !
خاتونِ خط خوردهی من ! نبضِ غزل رُ زنده کن !
دوباره تو بازیِ دل ، بغضِ منُ برَنده کن !
خاتونِ خط خوردهی من ! اوجِ صدای من کجاست ؟
حروفِ پاک اسمِ تو ، کجای این ترانههاس ؟
با هم کلیدِ نقره رُ تو کوچه پیدا میکنیم !
واژهی زندهگی رُ با ترانه معنا میکنیم !
خاطرههای خفته رُ دوباره بیدار میکنیم !
عشقُ تو هر ترانهیی صد دفه تکرار میکنیم !
هنوزم نبضِ غزل نبضِ قدمهای منه !
هنوزم قلبِ ترانه توی سینهم میزنه !
نازنین ! خسته نشو ! تو آینه میرسیم به هم ،
طپشِ ترانهها فاصلهها رُ میشکنه !
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
یک قطعه انگلیسی
Love Divine
Then the rainstorm came over me
And I felt my spirit break
I had lost all of my belief you see
And realized my mistake
But time threw a prayer to me
And all around me became still
I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name
Through the rainstorm came sanctuary
And I felt my spirit fly
I had found all of my reality
I realize what it takes
'Cause I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name
Oh I don't bend [don't bend], don't break [don't break]
Show me how to live and promise me you won't forsake
'Cause love can help me know my name
Well I try to say there's nothing wrong
But inside I felt me lying all alone
But the message here was plain to see
Believe me...
'Cause I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name
Oh I don't bend [don't bend], don't break [don't break]
Show me how to live and promise me you won't forsake
'Cause love can help me know my name
Love can help me know my name.
یک اس ام اس عشقولانه
اگه تورو خواستن اشتباهه
اگه باتوبودن اشتباهه
اگه عاشق توبودن اشتباهه
اگه واسه تومردن اشتباهه
پس تو بهترین و قشنگترین
اشتباه زندگی من هستی
......
نوشته شده توسط سارا در 87/10/05 ساعت 3:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوستای گلم سلام راستش میدونم که حسابی از دستم دلخورین البته حقم دارین
منتها من کمی درگیر بودم حالا میخوام مژده بدم که به زودی زود میخوام کاری کنم
کارستون البته اگر مشکلی پیش نیاد راستی ادرس وبلاگ جدید رو براتون نوشتم
حتما سر بزنید از این به بعد منو میتونید اونجا پیدا کنید .یادتون نره منتظرم ها .
بیمعرفت نباشین خوب افرین بچه های خوب
http://hamsafar2005.mihanblog.com/
خونه ی جدید سارا
نوشته شده توسط سارا در 85/10/10 ساعت 7:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سارا در 85/09/08 ساعت 2:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط سارا در 85/08/21 ساعت 1:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوستای گلم سلام .
خیلی وقته ازتون دورشدم ، خیلی دوراما دلم خوشه به روزی که میام و دوباره میبینمتون،حالاکه اومدم خوشحالم . اینبار میخوام براتون حکایت ماه و خورشید و خودم رو تعریف کنم منتها ربطی که داره اینه که شما لطف کنید و تا آخرش این پست رو بخونید . حتما خیلی هاتون وقتی عزیزی رو از دست میدین دلخورین البته از دست آدمها نوع داره . گاهی خدا عزیزی رو از آدم میگیره و گاهی اوقات بیمعرفتیه آدماست که بینشون فاصله میندازه .حالا منم از بیمعرفتی آدمها براتون میگم .حکایت ما اینطور شروع میشه که روزی ماه عاشق خورشید میشه اما هیچ وقت ماه نمیتونه پیش خورشید باشه .
ماه که داشت برام از دلتنگیهاش تعریف میکرد دیدم ای دل غافل چقدراین بیچاره زندگیش شبیه به منه ، برام تعریف میکرد که وقتی از بودن در کنار خورشید مایوس شده چه حالی داشته . اون میگفت : دوریه خورشید رو تو روزها بخاطر گرمای وجودش تحمل میکردم و شبها رو وقتی خورشید میخوابید بالای سرش مینشتم و نگاهش میکردم تا مبادا کسی مزاحمش بشه .همینجا بود که ماه آهی کشید و به فکر فرو رفت ازش پرسیدم چیه؟یاد چیزی افتادی گفت :آره !ازش خواستم که بگه چی شده ، اشگ توی چشاش جمع شد و یهو بارون اومد گفتم : بگو چی شده گفت : دلم گرفته آخه چراخورشید نمیخواد بیدار شه ،من تحمل دوریشو ندارم بهش گفتم : میخوای بیدارش کنم . دود دل بود هم میخواست خورشیدش بیدار شه و هم میخواست که از دیدن خورشید موقع خواب لذت ببره .گفتم : بالاخره که چی باید که بیدار بشه لااقل بذار لذت بیدار کردنش مال تو باشه . اشگها شو پاک کرد یهو بارونم بند اومد ؛رفت جلو گفت : خورشیدم ، یار مهربونم ، صفای جونم نمیخوای بیدار شی ، خورشید که چشاشو میمالید وقتی بیدار شد اخم کرد راستش این اخم خورشید مثل ضربه ی پتکی روی سر ماه خورد نمیدونست چکار کنه ، اما خورشید دوباره چشماشو مالید و وقتی دید کنارش ما ه نشسته سلام کرد و گفت : ماه عزیزم برو بگیر بخواب آخه خسته شدی .
ببینم شما که خسته نشدید حالا بیاید یه کاری کنیم به جای ( ماه { سارا بگذارید } و به جای خورشید بگذارید { عزیز دل سارا })
سارا گفت :(عزیزم روزها رو به یادت سپری می کنم و شبها رو به یادت گریه میکنم و بهت میگم چقدردوست دارم ) هرچند رفتی و با رفتنت دلم رو سوزوندی اما هر جا که باشی جای تو توی دل سارا همیشه خالیه اگر روزی برگشتی اون جای خالی منتظرته .
و هر بار به یادت گریستم
بی آنکه بدانم در پی کیستم
آنی که دوستش میداشتم
یا آنی که دوستم میداشت
رفتی و با رفتنت تمام شد هستیم
می روم و می روی تا تمام شود مستیم
کاشکی طبیب بودم
درد میدانستم و درمانی می ساختم
یا شاید،کاشکی بیمار بودم
طبیب میدانستم و طبابت میخواستم
هر که باشم یا نباشم
اینگونه برایت بگویم
شروع نا شروع من با تو شروع شد
اما
تمام ناتمام من با تو تمام نشد.
نوشته شده توسط سارا در 85/08/21 ساعت 1:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY