|
|
|
|
|
دوستای گلم سلام راستش میدونم که حسابی از دستم دلخورین البته حقم دارین منتها من کمی درگیر بودم حالا میخوام مژده بدم که به زودی زود میخوام کاری کنم کارستون البته اگر مشکلی پیش نیاد راستی ادرس وبلاگ جدید رو براتون نوشتم حتما سر بزنید از این به بعد منو میتونید اونجا پیدا کنید .یادتون نره منتظرم ها . بیمعرفت نباشین خوب افرین بچه های خوب http://hamsafar2005.mihanblog.com/ خونه ی جدید سارا |
||
|
|
|
|
|
عشقبازی به همین آسانی ست …
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف بر قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی ست …
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
…
عشقبازی به همین آسانی ست …
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند ... |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
![]() داستان شقايق، گلي عاشق
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل" ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد |
||
|
|
|
|
|
دوستای گلم سلام . خیلی وقته ازتون دورشدم ، خیلی دوراما دلم خوشه به روزی که میام و دوباره میبینمتون،حالاکه اومدم خوشحالم . اینبار میخوام براتون حکایت ماه و خورشید و خودم رو تعریف کنم منتها ربطی که داره اینه که شما لطف کنید و تا آخرش این پست رو بخونید . حتما خیلی هاتون وقتی عزیزی رو از دست میدین دلخورین البته از دست آدمها نوع داره . گاهی خدا عزیزی رو از آدم میگیره و گاهی اوقات بیمعرفتیه آدماست که بینشون فاصله میندازه .حالا منم از بیمعرفتی آدمها براتون میگم .حکایت ما اینطور شروع میشه که روزی ماه عاشق خورشید میشه اما هیچ وقت ماه نمیتونه پیش خورشید باشه . ماه که داشت برام از دلتنگیهاش تعریف میکرد دیدم ای دل غافل چقدراین بیچاره زندگیش شبیه به منه ، برام تعریف میکرد که وقتی از بودن در کنار خورشید مایوس شده چه حالی داشته . اون میگفت : دوریه خورشید رو تو روزها بخاطر گرمای وجودش تحمل میکردم و شبها رو وقتی خورشید میخوابید بالای سرش مینشتم و نگاهش میکردم تا مبادا کسی مزاحمش بشه .همینجا بود که ماه آهی کشید و به فکر فرو رفت ازش پرسیدم چیه؟یاد چیزی افتادی گفت :آره !ازش خواستم که بگه چی شده ، اشگ توی چشاش جمع شد و یهو بارون اومد گفتم : بگو چی شده گفت : دلم گرفته آخه چراخورشید نمیخواد بیدار شه ،من تحمل دوریشو ندارم بهش گفتم : میخوای بیدارش کنم . دود دل بود هم میخواست خورشیدش بیدار شه و هم میخواست که از دیدن خورشید موقع خواب لذت ببره .گفتم : بالاخره که چی باید که بیدار بشه لااقل بذار لذت بیدار کردنش مال تو باشه . اشگها شو پاک کرد یهو بارونم بند اومد ؛رفت جلو گفت : خورشیدم ، یار مهربونم ، صفای جونم نمیخوای بیدار شی ، خورشید که چشاشو میمالید وقتی بیدار شد اخم کرد راستش این اخم خورشید مثل ضربه ی پتکی روی سر ماه خورد نمیدونست چکار کنه ، اما خورشید دوباره چشماشو مالید و وقتی دید کنارش ما ه نشسته سلام کرد و گفت : ماه عزیزم برو بگیر بخواب آخه خسته شدی . ببینم شما که خسته نشدید حالا بیاید یه کاری کنیم به جای ( ماه { سارا بگذارید } و به جای خورشید بگذارید { عزیز دل سارا }) سارا گفت :(عزیزم روزها رو به یادت سپری می کنم و شبها رو به یادت گریه میکنم و بهت میگم چقدردوست دارم ) هرچند رفتی و با رفتنت دلم رو سوزوندی اما هر جا که باشی جای تو توی دل سارا همیشه خالیه اگر روزی برگشتی اون جای خالی منتظرته . و هر بار به یادت گریستم بی آنکه بدانم در پی کیستم آنی که دوستش میداشتم یا آنی که دوستم میداشت رفتی و با رفتنت تمام شد هستیم می روم و می روی تا تمام شود مستیم کاشکی طبیب بودم درد میدانستم و درمانی می ساختم یا شاید،کاشکی بیمار بودم طبیب میدانستم و طبابت میخواستم هر که باشم یا نباشم اینگونه برایت بگویم شروع نا شروع من با تو شروع شد اما تمام ناتمام من با تو تمام نشد. |
||
|
|
|
|
|
باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر از لبانت جاری شد تو مثل هیچ کس مهربان بودی تو مثل هیچ کس خندان بودی تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی من وتو بازهم دستانمان در دست هم بود وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما همیشه در کنار هم باشیم وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی ویار همیشگی من باشی ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد تا من بیشتر از تو تورا ببینم |
||
|
|
|
|
|
بی توشبها آسمان بی ستاره است غزلهای باران بوی غربت می دهند قصه های شب تکراری است شب بوها دیگرسرودخاک را نمی خوانند ودریاها رمزبازگشت راازیاد برده اند پس بیاوباحضورت به دیارعاشقان صداقت وروشنی بخش برای تومی گویم توکه درهیچ واژه ای نمی گنجی و درهیچ کتابی جا نمی شوی باهیچ چشمی دیده نمی شوی اما دیوانه وارمنتظرسبزتوهستم ........................ |
||
|
|
|
|
|
ای عاشق در انتظار چه نشسته ای
در انتظار بادهای پاییزی
یا بارانهای بهاری
برگهای زرد
و یا شکوفه های ارغوانی
در انتظار کدامی؟
انتظار بیهوده است!
پنجره را باز کن
جدار را بشکن
غبار را بشوی
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پایان پایانها مانده است
این است زندگی این است روزگار !
|
||
|
|
|
|
|
درتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت تنها به تومی اندیشم به توکه احساس مرانادیده نخواهی گرفت ومراقبل ازآنکه درمرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد.عشق مراخواهی ستود ودرباغ کوچک قلبم ؛ گل امیدخواهی کاشت. تنهاچیزی که برایم ارزشمنداست توهستی . تویی که نمی توانم حتی درخیالم به بی توبودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکرکنم.
می دانم تاکی باید صبرکنم اما دوباره صبرمی کنم چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیرازصبرکردن وتسلی یافتن باخاطرات زیبایت چاره ای ندارم . نیامدنت قلبم راسخت می فشارد اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم یا توخواهی آمد یا دراغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید |
||